تبليغاتX
خودم و خودش

خودم و خودش

 

 

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم

با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ای است در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی

با یه مشت خاطره های خوب و بد مگه میشه تا ابد زندگی کرد

همه جا اشکم سرازیره و دل از زندگی سیره و انگار این روزا دل داره میمیره و میره پیِ کارش

صدات مونده نمیره از تو گوشم

نگات مونده که برده عقل و هوشم

خودت نیستی ولی یادت باهامِ

رفیقِ گریه ها و غصه هامِ

تو که رفتی ولی عطرت نمیره

خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

همین عشقت دل مارو سوزونده

ای عزیز جانِ من

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانۀ پوچِ عاشقانه می خواهم

از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد

من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت12:29توسط sheyda | |

 

شب است.

باز در اتاق تنهایم. باز مثل همیشه دلم هوای تو را دارد.

هر روز که می گذرد از پیش دلتنگ ترم.چقدر حرف دارم که با تو بگویم.

چقدر بغض نریخته دارم که در کنار تو آب کنم.

چه لحظه های شادی دارم که فقط با تو تقسیم می شوند...

و چه سیب هایی دارم که فقط با تو نصف می شوند.

سپید و سرخ روی مریم و محمدی را برای تو دسته میکنم.

گلبرگ های یاس را نثار قدمهایت.

فضای سبز و دل انگیز رو برای تو می خواهم.

اینک مقدمات با تو بودن را مهیا کرده ام...

ولی افسوس!!!!

آه!! .... چه بی هوده....

به خود که می آیم َ می بینم من تنها در اتاق نشسته ام. فقط فکر کردم که تو می آیی و تو را در خلوت خود احساس کردم و هیچ نیست!!!......

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت13:0توسط sheyda | |